کنار بقیع

دل غـریــب مـــن از گــردش زمـــانــه گرفت
بـه یــاد غربــت زهــرا شبــی بـهانه گرفت
شبــانــه بــغـــض گلـــوگــیر مـن کـنار بقیع
شکست و دیده ز دل اشکِ دانه دانه گرفت
ز پـشـت پــنــجــره هــا دیـدگــان پـر اَشکم
سراغ مدفـن پـنـهـــان و بــی نشانه گرفت
نــشـان شـعـلــه و دود و نـــوای زهــــرا را
تـوان هـنــوز ز دیــوار و بـــام خـــانــه گرفت
مصیبتی است علی را که پیش چشمانش
عــدو امـیــد دلــش را بـــه تــــازیـانه گرفت
چـه گـفـت فـاطـمـه کـان گونـه بـا تأثر و غم
علــی مــراسم تـــدفـیــن او شبـانه گرفت
فـــراق فـاطــــمــه را بــوتــراب بـــــاور کرد
شبی کــه چوبــه تــابـوت را به شانه گرفت

 

ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معنویت

 رشته‌های چادرت دست نیاز می‌آویزد و معرفت به غبار آستان خانه‌ات بوسه می‌زند. برهوت

این دنیای خاکی شایان میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم‌ها و

داغ‌ها و در هجران پدر غریبانه زیستی و در وداع شبانه‌ات با پهلویی شکسته، خانه گلین را به امید آغوش

بهشتی پدر ترک گفتی...